سلام
دوستان عزيز !
من مسعود
هستم ، شما مي توانيد در
اين وب سايت با من بيشتر آشنا
شويد
( اميد وارم كه خوشش
بياد )
آغاز
و تو آنقدر دور مي شوي
كه در امتداد نگاهم به
شكل يك نقطه در مي آيي . .
.
حالا من و ساعت كنار طاقچه
منتظرت هستيم ؛
تو مي آيي . . .
و ما از لحظه ها و از عشق
مي گوئيم و مي خوانيم
و دوباره ،
آغاز مي شويم . . .
اما و اگر
پرشعرم ولي از حس خطر
مي ترسم
تب عشق است كه از چشم سحر
مي ترسم
گرچه آرامتر از هرچه
سكوتم اما !!!
آخر راه از آغاز سفر مي
ترسم
مثل تو ساده و غم ديده
و بي بال و پرم
گرچه بي بال و پر از سايه
ي پر مي ترسم
قامت عشق گمانم به تو
رفته است ، ولي
آي من عاشقم از عشق دگر
مي ترسم
آفتابي نكني چشم خودت
را دريا
من كه سرشارتر از موج
خطر مي ترسم
گوش كن ساده بگويم ، تو
نيايي بهتر
من از اين
مردم و اما و اگر مي ترسم